واقعا نمی دونم چطوری از همه تون تشکر کنم.من ماهی یه بار آپ می کردم و تصور می کردم یه نظر هم نداشته باشم. یه تبریک جانانه...مدارس تموم شد. یه تسلیت هم ...نه. دو تا تسلیت.یکی بخاطر نتایجی از نوع بیست و دوم خردادی...حالا بماند! یکی دیگه هم بخاطر جوونایی که کشته شدند.یه تسلیت ویژه هم برای ندا آقاسلطان.در همین رابطه شعر جدیدی گفتم. یه ذره روش کار کنم بعد می ذارم تو وب. منتظر شعر "می کشم می کشم آنکه برادرم کشت" باشید.
شعر های دیگه ای هم هست:تندیس ـ پسر پنجره ها ـ تو همانی و ... که بعدا می ذارم. شقایق جون بهت گفتم که. آنلاین نمی شدم که بیام.تو هم مواظب خودت باش. راستی کلاس چهارشنبه ساعت چند شروع می شه؟
شبانه همچنان منتظر نظرات شماست.
" گونه ی شب شسته بود از گریه ی مهتاب"
وانگهی مهتاب رفت از چشمهای تو
شب هنوز است که در قلب تو باقی ست
من ندانم که چرا همه می پندارند
قلب تو خالی نیست
از ظلمت
از نگاه تیز خشم های تو
قلب تو مملو از ستاره هاست
عشق تو همان شب است
و چرا همه می انگارند
عشق تو تاریک است؟
کوچه اش باریک است؟
و به مجنون تو عیب خواهند که گرفت
این را می دانم!
من هم باید که جوابی بدهم
شاید این بار هم مثل همیشه:
عشق او مخمل زیبای شب است
کاش می شد که شما
ماه زیبای مرا
که در آن خلوت بارانی اش،
بی سامانی اش
تنها بود، می دیدید
کاش می شد طوفان
ارتش ابرش را هم ببرد
ماه من زندانی ست...پشت ابرهای سیاه!
هیچ ستاری نیست هم صحبت او
هیچ گاه پنجره ای قفل آغوشش را باز نخواهد گشود
کاش من هم، در شب او بودم
من ار آنجا بودم
چشم ها را می شستم
زیر ناو باران
و من از چشم هایم باغی می ساختم
و در آن بوته ی ستاره ای می کاشتم
اگر آنجا بودم
دست هایم را به جای پنجره
باز می کردم
قلب من مثل سربازی جوان
جنگ ابرها می رفت
پاره پاره می شد، برمی گشت
آن همه خون دلم ، تقدیم تو باد!
کاش آنجا بودم...
سلام
نمیدونم چی باید بگم فقط میشه گفت خیلی دلم واسه تون تنگ شده. اصلا فکرشم نمی کردم تو این چند ماه باز هم دوستانی باشند که بهم سر بزنند. الان اومدم تا جبران بشه! شعر ایستگاه واژه و چند تا شعر دیگه که تا چند روز آینده می ذارم، شعرای جدیدمه. امید وارم نظر بدین. عیب و ایراد های منو بگیرید و کمکم کنید. بازم میگم خوشحال میشم اشکالاتم رو بهم بگید.یه مطلب دیگه:
میخواستم یه خرده وب از این یکنواختی شعرام در بیاد. دوستان پیشنهاد دادند علاوه بر شعر نیمایی که خودم میگم از اشعار شاعران دیگه هم استفاده کنم.مثلا اینجا محل جمع آوری شعر بود! اگه با استقبال روبرو بشم تو آپ بعدی شعرهای نوسرایانی که کتابشون چندان معروف نیست می ذارم.
باز هم غرق سکوت
دیدگانی پر از اشک و ندایی کز ته دل جاری بود
مملو از شعر و سرود
زان ندایی که در آن موج خموش، بانگ ها پیدا بود؛
گنبدی ساخته شد
گنبدی از گل یاس
گنبدش شیدا بود!
برقی از نور امید
بر منار نفسش می رخشید
وز بلندای منار، این ندا بود که جهان را بخشید
این جهان بی عشق...
و حقایق، بخشش این دنیا
کاری بس دشوار است...باورش دشوار تر
آه... باز هم ایستگاه واژه!
باید، اقرار کرد
که بسش دشوار تر بستن دفتر شعر است و همین...!
یه معذرت خواهی بابت این دو ماه بدهکارم. بگذریم!
گفته بودم دوستانی که میخوان شعر یا قطعه ی ادبی شون به اسم خودشون تو شبانه به ثبت برسه
به من میل بزنن. آی دی بنده تغییر کرده:( جهت اطلاع...!)
Persianrose2020@yahoo.com
محو تادر دوردست
همه آب است و سراب
تا کجا باید ساخت
قلعه از خاک و صدف, مملو از یکی هدف
تا به تو خواهد گفت عشق را عاشق باش, قلعه ی تو نشود خانه خراب!
قلم تو نشود نقش بر آب!
گویی این آب روان همه جا یکسان نیست, گوشه ای از دنیا
صاف است و زلال و آرام
ساحلی دیگر را طوفانیست
نشود کردش رام
زندگی یعنی این...تقدیر همان است و زمان هم همین
تا بخندی بر او دلشاد است, خانه ات آباد است
ناکجا آبادی از سیل طغیانگر این آب بسوخت
لب به هم دوخت و مهربانی را
تکه ای عشق و شایانی رابه زروزیور دنیافروخت
یاد من باشد در کهن بوم سراب
قلعه را محکم و استوار سازم, نشوم خانه خراب!
نرود تا دوردست
ز رنج زیستن آوازم.
جاده خواهد رفت
به کجا؟
نمی دانم... اما دانم که میرود و خواهد رفت
جاده طولانی بود
منتهی به جایی نبود
منت کسی را نمی کشید
وابسته به مکانی نبود
همه فکر کردند جاده بی روح است
همه چیز را برای خود میخواهد اما...
من که میگویم جاده در پی کسی خواهد رفت
و می یابدش
جاده خواهد رفت
خوبید؟! دوستای خوبم :
تا اطلاع ثانوی نمیتونم بیام.به علت مشکلاتی از قبیل درس و مشق ...![]()
ولی نگران نباشید. با اولین آپم مزحم همتووووون میشم.![]()
بای بای...
سلام به همگی
سال تحصيلي مبارك باشه.بازم مدرسه ها شروع شد ديگه.بريم سر اصل مطلب
اول بگم شعر زير مال خودم نيست.شاعرش هم نميدونم كيه.فقط دوسه جمله آخرشو دستكاري كردم .خودم هم صبحگاه دكلمه اش كردم!تقديم به همه ي محصلا و غير محصلا

باز بوي دفتر
پاک کن ها ي سفيد
باز هم مهر رسيد
باز هم رج زدن حرف الف
باز هم دخترکي سر به هوا
.دختري گيج که نامش کبراست.
و هزاران سال است
قول ها داده به خود
و گرفته تصميم
که دگر بار کتاب خود را
باز جا نگذارد.شب به زير باران
آن کتاب کهنه.همچنان خيس وچروکيده و باران زده است
باز هم سال دگر
باز پاييز دگر
باز تصميم دگر
باز کوکب خانم چند مهمان دارد
باز هم سفره رنگين پهن است
و کدام از ماها
در پس اين همه سال...
حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم
همچنان با اونيست؟
خوش به حال عباس
خوش به حال کبري
خوش به حال حسنک
که همه دغدغه شان.
سفره ودفتر خيس است وصداي يک بز
خوش به حال همه شان
که زما جاماندند
همه کودک ماندند
حال هم ، صحبت ماست
صحبت دورشدن از جاجول سربه هواست
صحبت از آمدن جلوه گريست
همت خويش كنيم
تا به رهايي و خدايي برسيم، كه بگفتند همه
گر به خود آيي به خدايي برسي
اينم شعر خودم:
تفاوت ها را در يك نگاه مي جست
تفاوت ميان زيستن و زندگي كردن را
و درك تقارن زيباي اشك و لبخند را آموخت
ياد داد
هميشه بودن را، اما
روزگار مجالش نداد...
سوگند خورد به اشك و لبخند
به واژگان مقدس مهرآموزي و ..شب و شعر
كه اگر از ته دل صدايش كنيم
بازخواهد گشت
مطمئن باش...!


